تبليغاتX
عکس های... + اس ام اس + مطالب علمی توپ

دوستان عزیز اگر از این وبلاگ خوشتون امد حتما نظر بدهید

 کم کردن میل جنسی
کم کردن میل جنسی

۱-سعی کنید به هنگام خواب شکم شما بیش از حد معمول پر نباشد

۲-از پوشیدن لباس های تنگ و چسبان اجتناب کنید

۳- از نگاه کردن به مناظر، فیلم ها و تصاویر تحریک کننده جدا” خودداری کنید و به محض مواجه شدن با این امور چشم خود را بسته و یا به زمین و یا آسمان نگاه کنیددوستان انقدر اینترنت مطالب خوبی داردکه لزومی ندارد تصاویر منحرف را نگاه کنید

۴- از شنیدن و خواندن مباحث و مطالب جنسی و حتی شوخی های جنسی وتحریک کننده و فکر کردن در این امور جدا” پرهیز کنید

۵- از خوردن موادغذایی که محرک است مانند : خرما، پیاز، فلفل ، تخم مرغ ، گوشت قرمز،غذاهای پرچرب ، حتی المقدور اجتناب و به میزان ضرورت اکتفا کنید

۶-قبل از خواب حتما” مثانه خود را تخلیه نمایید

۷- از نوشیدن افراطگونه آب و مایعات پرهیز کنید ( به خصوص شب ها و قبل از خوابیدن )

۸- هیچ گاه بدن عریان خود را در آینه نگاه نکنید

۹- از دست ورزی اندام جنسی خود اجتناب کنید و به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی دست ورزی نکنید مخصوصا هنگامی که در رختخواب هستید

۱۰-هرگز به رونخوابید

۱۱- به منظور تخلیه انرژی زاید بدن به طور منظم و زیاد ورزش کنید

۱۲- هیچ گاه بیکار نباشید و برای اوقات فراغت خود برنامه داشته باشیدو آن را با مطالعه ، ورزش و …پر کنید

۱۳- هرگز در مکانی خلوت و تنها و دور از نظر دیگران نباشید

۱۴– هرگاه مورد هجوم افکار جنسی واقع شدید، در مکان خلوت و دور از نظر دیگران بسر نبرید بلکه در مجالس عمومی وارد شوید و در آنجا به سر برید بهترین روش پیشنهادی در این حالت این است که به دوستانتان تلفن زده وبا انها مدتی صحبت کنید

۱۵-.تا قبل از اینکه شما را خواب نگرفته به رختخواب نروید

۱۶-به محض بیدار شدن رختخواب را ترک کنید

۱۷-اگر قصد استحمام داریدو مورد حجوم افکار جنسی واقع هستیداز استحمام خودداری کنی

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 13:22 |
 چشم چرونی
 

صحنه رو داشته باشيد.يك خانوم با كلاس  و با آرايش نصفه و نيمه و خفيف مي ياد تو يك خيابون كه كلي كاسب گرگ و بارون ديده داره ، دنبال يك آدرس مي گرده.طرف همچي يك كم با عشوه و ناز و ادا راه ميره و صحبت مي كنه كه هر چي قند تو دل همه هست رو آب مي كنه.ملت هم ميخ اون و منتظر كوچكترين لغزش   از طرف اون.daydreaming - New!


موتور سازي اوستا: اصغر آقا              شاگرد: اِبرام گوزو    
oh go on
 
 اصغر آقا :بچه انبردست رو بده ولي ابرام كل حواسش جاي ديگه هست.كجا؟
 اصغر آقا :پسره گاگول چرا  انبر كلاغي رو مي دي حواست گدوم گوريه؟ آها ، زنه رو نيگاه ميكني.اي ول پر و پاچه رو نيگاه.خدا بركت بده.بابا ،قيصر كجايي اصغرت رو كشتند.
ابرام گوزو: اوستا اين زنه دنبال آدرس مي گرده من برم كمكش كنم ثواب داره.من در بدر دنبال ثواب ميگردم.ننه ام گفته هميشه به خانوم ها كمك كنم.
dancing


اصغر آقا:  غلط کردی .  تو گــُه خوردي.
shame on you فكر كنم اين زنه وضعش خرابه. من اين ها رو مي شناسم .هر چي باشه من ۴ تا شــورت بيشتر پاره كردم.اگه بنا به ثواب باشه من واجب ترم. شما جوون هاي روغن نباتي رو چه به اين كار ها .حيف الان کلثوم خانوم خونه هست وگرنه نشون مي دادم دود از كنده بلند ميشه.bring it on


بقيه كاسب ها همين وضع رو دارند. شاگرد نانوايي يادش  مي ره نون ها رو در بياره .كل مغازه دار ها مي يان دم در مغازه براي ثواب و كمك به اين خانوم.كل هيكل طرف رو ورانداز مي كنند.خياط  با چشماي تيزش و با استفاده از تجربه با وجود مسافت زياد، دور كمر خانوم رو اندازه مي گيره و شاگردش سريع اندازه مساحت و محيط اون محاسبه مي كنه.
peace sign


پیرمرده  صداي كلنگ قبرش به گوش مي رسه ،گوزش  رو نمي تونه تو شكمش نگه داره . با ديدن اون زنه متن دعاش عوض مي شه  يا وجيهاً عند الله   اين خانوم رو نيگاه، اي والله.
dancing

 
|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387 ساعت 22:50 |
 رپ
اینجا تهران یعنی شهری که / هرچی که توش می بینی باعث تحریکه / تحریک روحت تا تو آشغال دونی / می فهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی / اینجا همه گرگن میخوای باشی مثل بره / بذار چشم و گوشت رو من باز کنم یه ذره / اینجا تهران لعنتی شوخی نیستش / خبری از گل و بستنی چوبی نیستش / اینجا جنگل بخور تا خورده نشی / اینجا نصف عقده ای اند نصف وحشی / اختلاف طبقاتی اینجا بی داد میکنه / روح مردم رو زخمی و بیمار می کنه / همه کنار همه فقیره و مایه داره / خفن توی تاکسی همه می خوان کرایه ندن / حقیقت روشن خودت رو به اون راه نزن / روشن ترش میکنم پس بمون جا نزن .

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم / خدا پاشو پاشودی نشو ناراحت از کارم

کجاهاشو دیدی تازه اول کارم / خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

نمکی با چرخش کنار یه بنزه / هیکل و چرخش باهم کرایه بنزه / من و تو و اون بودیم از یه قطره / حالا ببین فاصله ماها چقدره / دلیل چرخش زمین نیست جاذبه / پول که زمین رو می چرخونه جالبه / این روزا اون پول بعد خدا / همه رعیت ، ارباب ، کدخدا / بچه می خواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیذاره / یتیم لباسش کثیف چون که فقط یکی داره / همه آگاهیم از این بلایا / حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا / نشیم فنا با / همین بلایا / اما کمک نخواستیم / اشک بریزه کافی همین برا ما / آدم مریض حرفامو درک کرد / تموم نکردم حرفامو برگرد .

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم / خدا پاشو پاشودی نشو ناراحت از کارم

کجاهاشو دیدی تازه اول کارم / خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

تا حالا شده عاشق دختر بشی ؟ / می خوام حرف بزنم رک تر بشین / پیش خودت میگی این عشق تاریخی / اما دافت با یه بچه مایه دار خواب دیدی / خیر یادت باشه غیر / خودت بزن قید / هرچی آدم تو کنارت می بینی چون عیب / یکی هم سن تو سوار ماشین خدا بهت پوز خند میزنه / می کنی با کینه دعا / که منم می خوام مایه دار بشم عقده رو بکنم ترکش / دعا نکن بی اثر نمی کنن درکش / می خوای بخوابی ؟ / تو بیداری کابوس ببین / بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم / باید کور باشی نبینی تو فخر رو هر جا / کنار خیابون نبینی فقر و فحشا / خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره / نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره .

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم / خدا پاشو پاشودی نشو ناراحت از کارم

کجاهاشو دیدی تازه اول کارم / خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم

این فرق ما توی اجتماع / این فرق ما توی اجتماع / این فرق ما توی اجتماع / این فرق ما توی اجتماع / این فرق ما ...

توی اجتماع ...

|+| نوشته شده توسط بهرام در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 20:21 |
 فرهنگ ایرانی

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميدان

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

|+| نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 15:24 |
 گفتگو با زهرا ابراهیمی

مي‌گويد «‌اينجا كه ايستاده‌ام، انگار دنياي اطرافم سفيد است و سياه. اينجا در نگاهم سايه‌هايي، سايه به سايه بر هم افتاده‌اند و من و آنچه مي‌بينم را غرق در ابهام كرده است.

اينجا لكه‌هاي سياهي بر سفيدي، برشفافيت شيشه‌وار اصل اصل دنيايم با همه آنچه در آن است، ‌نقش بسته‌اند و سايه‌هايي در پس ذهن ثبت‌كننده‌ام ‌باقي مانده‌اند كه انگار همه آن اصل اصل ساده و شفاف، سايه‌اي بيش نبوده است.» عكس‌هاي «‌زهرا امير ابراهيمي» نيز پر از سايه است. تصوير نگاتيوها انگار اصلي است كه در نگاه به هر عكس مي‌شود به خاطر آوردش. اين آدم‌هاي روي شيشه چقدر تنهايند و پر از ابهام.

در اين نمايشگاه براي اولين بار عكس‌ها روي شيشه‌ها چاپ شده اند. اين بار شيشه‌ها، ‌عكس‌ها را قاب نگرفته كه خود بر آنها نقش بسته‌اند با سايه‌هاي درهم و ابهامي غريب و تو نمي‌داني از كجا مي‌آيد اين همه پرسش...

چاپ عكس بر روي شيشه براي اولين بار در نمايشگاه شما انجام شده است، درباره اين اتفاق توضيح دهيد؟‌

فكر نمي‌كردم كه چاپ عكس روي شيشه اتفاق تازه‌اي باشد. من از يك سال پيش روي «لايت باكس» كار مي‌كردم و تصميم داشتم آنان را سياه و سفيد نمايش دهم ،‌اما به اين نتيجه رسيدم كه قبل از تمركز روي اين دو رنگ، بايد كار ديگري انجام دهم و اتفاقا اين تصميم خيلي اتفاقي شكل گرفت و از آنجا كه الگويي نداشتم، ‌شروع به اتود زدن كردم و طي اين پروسه، ‌روي اندام آدم‌ها و پرتره‌ها تست زدم، ‌بعد متوجه شدم صورت سياه و خاكستري در نگاتيو شكل ديگري در مي‌آيد كه چندان مطلوب نيست.

به هر حال اين شكل را ادامه داده و سعي كردم بيشتر روي فضاها كار كنم تا به نقطه‌اي رسيدم كه هم اكنون در نمايشگاه مشاهده مي‌شود. البته در اين عكس‌ها برايم اهميت زيادي داشت که زندگي در جريان باشد.

از طرفي مي‌خواستم كه چارچوب عكس از چاپ روي كاغذ خارج شود و در اين ميان هدف اوليه‌ام شيشه بود، البته نگران بودم رنگ‌هاي سياه و خاكستري روي شيشه جواب ندهند ،‌به خصوص آنكه اين تجربه تا كنون اتفاق نيفتاده بود و يافتن فردي كه در چاپ اين نوع كار تخصص داشته باشد،‌ بسيار مشكل بود، اگرچه اولين تست روي شيشه قابل اعتنا شد و بعد من به فكر درست كردن يك قاب براي آنها افتادم و اندك اندك در فرايند كار به اين نتيجه رسيدم كه سايه هايي در عكس‌ها به وجود آورم.

مجموع فضاي نگاتيو، ‌قرار گرفتن آن روي شيشه و سايه اي از حضور اين فضا، ‌آن چيزي را پديد آورد كه هم اكنون در نمايشگاه ديده مي‌شود،‌ اگر چه سايه‌ها روي عكس چاپ شده روي شيشه شكل نگرفت و قرار دادن يك بك راند سفيد پشت عكس به ايجاد آن كمك كرد و توانست كنتراست مورد نظرم را در رنگ‌هاي سفيد و خاكستري به وجود آورد. در اين ميان «‌نور» نيز در ايجاد سايه‌ها از اهميت بسياري برخوردار است.

چقدر مي‌توان ‌آنچه در اين نمايشگاه عرضه شده است را عكس دانست؟ بيشتر به نظر مي‌رسد كه بايد نام «آرت» بر روي آنان گذاشت.

اتفاقا خيلي‌ها به من انتقاد كردند كه چرا نام اين نمايشگاه را «عكس» ‌گذاشته ام، اما از نظر من آنچه دراين نمايشگاه وجود دارد، ‌عكس است ،‌چرا كه از طريق يك پروسه عكاسي شكل گرفته و تنها به جاي كاغذ بر روي شيشه چاپ شده‌اند، ‌با اين حساب نمي‌توانند چيزي جز عكس باشند.

اسم اين نمايشگاه را نمي‌توانم «ديجيتال آرت»، «‌باكس»، «‌لايت باكس» ‌و يا هر چيز ديگري دانست. از طرفي در اوايل تاريخ عكاسي، روي شيشه موريسيون ريخته مي‌شده و روي آن چاپ مي‌شده است و فكر مي‌كنم مي‌توان اين نمايشگاه را بازگشت به تاريخ عكاسي قلمداد كرد.

براي گرفتن اين عكس‌ها از دوربين مونولوگ بهره گرفته‌ايد يا ديجيتال؟‌

من چندان آنالوگ كار نكرده‌ام و از آغاز فعاليت حرفه‌اي‌ام، با دوربين ديجيتال عكاسي كرده‌ام، ‌اما در اين نمايشگاه نوع دوربين تفاوت چنداني در اصل كار نداشت، چون نگاتيو به همان شكل چاپ شده است. اگر اتفاقي هم افتاده و دستي بر آن برده‌ام، ‌كاملا با رعايت محدوده اي بوده كه اگر با دوربين آنالوگ كار مي‌كردم.

خيلي از دوستانم به من پيشنهاد مي‌دادند كه فضاي مورد نظرم را با فتوشاپ ايجاد كنم، ‌اما براي من اهميت داشت همان اتفاقي كه در طبيعت مي‌افتد، ‌در اين عكس‌ها رخ دهد و من فقط در سفيدي و سياهي آنها تغيير ايجاد كنم.

در تمام اين عكس‌ها «‌سايه» وجود دارد، حتي به نظر مي‌رسد كه دو بعدي شدن آدم‌ها و تبديل رنگ سياه به سفيد هم در جهت تقويت سايه‌هاي موجود در عكس‌ها باشد، اصرار به اين مساله خودخواسته بود؟

قطعا. من مي‌خواستم كه كليه عكس‌هايم همراه با سايه باشد. در اين ميان فضايي كه مي‌خواستم شكل نمي‌گرفت،‌ اما قاب چهار سانتي‌اي كه براي آنان انتخاب كردم، ‌اين فضا را در اختيارم گذاشت و آنچه حاصل شده كاملا حسي است كه من داشتم و مي‌خواستم كه تجلي داشته باشد. در اين عكس‌ها حسي كه از سايه بودن نگاتيو به وجود مي‌آيد ،‌باعث ايجاد سايه‌اي ديگر مي‌شود، ‌يعني حسي دروني و در عين حال تكنيكا ل.

و با اين حساب ‌ابهامي‌هم كه در آثار وجود دارد، نيز عمدي بوده است؟

بله ،‌ايجاد اين ابهام كاملا عمدي بود. ترجيح مي‌دادم كسي كه از اين نمايشگاه ديدن مي‌كند، جلوي هر اثر چند لحظه‌اي ايستاده و تامل كند تا به فضايي كه من مي‌خواستم، برسد. بخشي از قاب كردن آثار هم به اين خاطر بود كه كارم را از فضاي ديوار و گالري جدا كنم. برايم واقعا مهم بود فضاي عكس‌ها از هر چيزي جدا باشد.

در بيشتر عكس‌هاي اين نمايشگاه يك انسان وجود دارد، انساني كه به نظر مي‌رسد بسيار تنهاست، اين روند به شكل تعمدي شكل گرفت و يا اينكه بدون آنكه بخواهيد اين فضا به وجود آمد؟

از ابتدا مي‌خواستم كه تمركزم بر روي انسان‌ها باشد، ‌اما خيلي اتفاقي به يك انسان رسيدم، ‌چون گمان مي‌كنم وقتي كه يك آدم را وارد فضاي يك عكس و يا نقاشي مي‌كنيم، ‌بهتر مي‌توانيم آنچه را كه در ذهن داشتيم، به مخاطب منتقل كنيم. به خصوص اينكه سايه‌اي كه از حضور يك انسان ايجاد مي‌شود، ‌به خفه بودن و يا باز بودن آن كمك بسياري مي‌كند.

در اين نمايشگاه هم در سه عكس آدم‌ها بسيار بسته اند و در اثر ديگري به فضايي خالي از هر آدمي مي‌رسيم. اين فضاها را در چيدمان نمايشگاه نيز رعايت كرديم و عكس‌ها را طوري قرار داديم كه از سياهي به خاكستري برسيم يا از حضور آدم‌ها در عكس به شيشه شيشه.

البته در چند اثرم «‌انسان» وجود ندارد، ‌اما حتي در تابلوهايي كه اين اندام وجود ندارد، حضور آدمي در پشت فضا حس مي‌شود. اصرار من بر اينكه اين عكس‌ها روي شيشه چاپ شوند، ‌هم بر اين اساس بود، ‌چون مي‌خواستم آنچه در ذهن دارم به شكل كاملي به تصوير كشيده شود و «شيشه» ‌بهترين ابزار براي رسيدن به اين مقصود بود.

تضادي نيز بين برخي از تابلوها وجود داشت كه مي‌توانست در فضاي كلي كار تاثير گذار باشد،‌ البته در جاهايي اين فضا كاملا شكسته شده است، ‌مثلا در يك عكس فضا با حضور يك انسان كاملا رئال است و در برخي ديگر اين مساله وجود ندارد.

از‌آنجا كه دستگاهي براي چاپ عكس روي شيشه در ايران وجود ندارد، با مشكلي مواجه نشديد؟

همان طور كه اشاره كرديد دستگاه چاپ و پرينت روي شيشه در ايران بسيار محدود است ،‌من ابتدا به چند مركزي كه در اين زمينه فعاليت مي‌كرد ،‌مراجعه كردم كه نتيجه كار چندان مطلوب نبود ،‌چون در آثاري كه چاپ مي‌شد،رنگ‌دانه‌هاي بسياري وجود داشت.

در نهايت با آقاي «اخوين» ‌آشنا شده و چاپ كار را به او سپردم و ايشان با توجه به تخصصي كه در مبحث چاپ و پرينت داشت، ‌دقت عمل ويژه اي صرف كرد. البته در اين رابطه ساعت‌ها بحث كرده و خروجي گرفتيم و در نهايت كارها به همان شكلي درآمد كه در نظر داشتيم.

عكاسي را با همين شكل ادامه خواهيد داد؟ يعني اگر قرار باشد كه نمايشگاه ديگري از عكس‌هاي شما برگزار شود در هيمن سبك و سياق خواهد بود؟‌

من به خاطر عشقم به فيلمسازي به عكاسي روي آوردم و حتي ورودم به سينما با يك فيلم كوتاه شروع شد، اما به تدريج «عكاسي» ‌برايم بسيار جدي شد، ‌البته نمي‌دانم روال عكاسي ام به همين شكل ادامه خواهد يافت و يا خير، ‌به خصوص اينكه من در حال حاضر مشغول عكاسي خبري براي يك سايت نيز هستم، ‌اما اگر قرار باشد، حتي فيلم هم بسازم و يا نقاشي كنم، ‌سعي‌ام بر اين است كه از زاويه ديگري به اين مقولات نگاه كنم.

شايد برخي‌ها بعد از ديدن اين نمايشگاه به اين نتيجه برسند كه آنچه به تصوير كشيده شده است، ‌عكس نيست، ‌اما من مي‌گويم كه عكس را اين گونه مي‌بينم كه به نمايش گذاشته‌ام.

چه اندازه به طور آكادميك با هنر عكاسي آشنا هستيد؟

من به واسطه دانشگاه تا حدي به شكل تئوري با مقوله عكس آشنا شده‌ام، ‌اما عكاسي را با همان راه «‌آزمون و خطا» پيدا كرده و به اين نتيجه رسيدم كه چطور مي‌شود يك عكس درست گرفت ،‌در واقع كاملا تجربي با اين هنر آشنا شدم.

حالا كه نمايشگاه برگزار و با عكس‌العمل مخاطبان همراه شده ايد، ‌چه اندازه از نتيجه كار راضي هستيد؟

نمي‌دانم. اين اتفاق قبلا نيفتاده بود تا بتوانم نمايشگاه خود را با آن مقايسه كنم، ‌ضمن آنكه تصويري از اتفاقي كه قرار است، ‌بيفتد وجود نداشت. از طرفي فرصت كافي نداشتم تا هر 17 اثري كه در اين نمايشگاه وجود دارد را تست بزنم، بنابراين بسيار نگران بودم كه آنچه مي‌خواستم اتفاق نيفتاده باشد و تا آثار روي ديوار قرار نگرفت و به آنها نور داده نشد، مضطرب بودم،‌ اما حالا كه عكس‌ها روي ديوارند، ‌بسيار راضي هستم.

به غير از چند عكس كه به خاطر ابعاد كوچكش به نتيجه لازم نرسيد، حالا حتي مي‌توانم بگويم كه مقداري هم هيجان زده‌ام، چون توانسته ام كه آنچه را كه مي‌خواستم منتقل كنم. مخاطبانم هم سايه‌ها را دوست داشتند،‌ اگر چه متاسفانه حس سياهي درون عكس‌ها بر فضا تاثير گذاشته است.

فكر نمي‌كنيد كه چاپ شدن اين عكس‌ها روي شيشه توجه مخاطب را از هدفي كه مي‌خواستيد، ‌منحرف كند ؟

چاپ شدن روي شيشه و سايه اي كه در پشت آن وجود دارد بيشتر مي‌توانست ابهامي را كه مي‌خواستم، ‌ايجاد كند. از طرفي من ترجيح مي‌دهم كه از آنجا كه زاويه نگاه دايم در حال تكرار مي‌شود، شكل كار متفاوت باشد.

از طرفي من فكر مي‌كنم كه چاپ اينها روي شيشه چندان هدف مرا خنثي نكرده است و اتفاقي كه مي‌خواسته‌ام رخ داده. از طرفي مخاطبي كه براي ديدن عكس مي‌آيد، ‌آنها را روي شيشه مي‌بيند و اين جا خوردن آن برايم جذاب است.

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 20:45 |
 با عرض معذرت از همه دختر پسر ها

طنز : با عرض معذرت از همه دختر پسر ها !

دخترها نمي‌توانند
1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!
2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ‌تر، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!
3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خالي‌بندي لايه اوزون رو جر ندهند!
7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!

پسرها نمي‌توانند
1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!
4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نكنند!
6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به آبجي كوچيكه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 19:30 |
 شوهر پیدا کردن دخترا در سنین مختلف !

دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه yawn

 

دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.sick

 

دختر 32 ساله : کم کم داره بوی ترشی می یاد big grin دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه sleepy

 

دختر 42 ساله : تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید ) drooling یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه rolling on the floor

 

دختر 52 ساله : او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته cowboy

 

دختر 72 ساله : تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن big grin ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشهwhistling peace sign

 

 

از تمام دخترای گل گروپ love struck به خطر فوش ها و دری وری هایی که برام در قسمت نظرات میگزارند پیشاپیش تشکرمیکنم big hug

|+| نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:38 |
 تکامل سن پسرها
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن

سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 17:37 |
 به یاد بانوی موسیقی ایران مهستی
مهستی (زاده ۲۵ آبان ۱۳۲۵ - درگذشت ۴ تیر ۱۳۸۶) خواننده درگذشته موسیقی سنتی و پاپ ایرانی و خواهر خوانندهٔ ایرانی هایده است. نام اصلی او خدیجه دده‌بالا است.
مهستی از خوانندگان موسیقی اصیل و همچنین پاپ ایرانی است. وی در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی کشف شد. خواهر او نیز یکی از بزرگ‌ترین خوانندگان درگذشته موسیقی پاپ ایران یعنی هایده است. هایده از مهستی بزرگتر بود، اما مهستی زودتر از خواهر خود پا در وادی هنر گذاشت. وی نام خود را از مهستی گنجوی شاعره ایرانی وام گرفته بود.
مهستی در روز دو شنبه چهارم تیرماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی، در ساعات اولیه روز (۷:۵۲بامداد) و به علت بیماری سرطان روده بزرگ در کالیفرنیا چشم از جهان فرو بست. از وی ۳۵ آلبوم برجای مانده‌است.
در ابتدا خانواده وی نسبت به آواز خوانی او اظهار بی میلی می‌کردند چراکه در آن دوران خوانندگی برای یک زن مناسب تلقی نمی‌گردید.اما مهستی با غلبه با این باورها،چهره‌ای پسندیده و استوار از یک زن خواننده در اذهان عموم از خود نشان داد. و راه را برای دیگر خوانندهٔ زن هموار نمود.وی در طی دوران فعالیت هنری خود بیش از ۳۵ آلبوم ارائه داده‌است.
شروع کار مهستی در برنامهٔ گلها و با خواندن ترانه‌ای به نام آن که دلم را برده خدایا ساختهٔ بیژن ترقی در سبک موسیقی کلاسیک ایرانی بوده‌است . اما پس از طی زمان و همراه با گرایش عمومی برای موسیقی پاپ بخصوص در دوران پس از انقلاب اسلامی ایران آهنگ‌هایی نیز درین سبک اجرا نمود.
 
دوبار ازدواج داشته‌اند ولی هر دوی ازدواج‌ها منجر به طلاق گردیده‌است . از ازدواج اول با کورس ناظمیان صاحب دختری به نام سحر هستند. ازدواج دوم ایشان هم با بهرام سنندجی صاحب کارخانهٔ کفش بوده‌است .

درگذشت

بعد از چهار سال بیماری سرطان کلون (سرطان روده بزرگ) در سنتا روزا ی کالیفرنیا ی شمالی در ساعت ۷:۵۲ صبح مورخ ۴/تیر/۱۳۸۶ خورشیدی دار فانی را وداع گفت. پس انتقال پیکر او،در گورستانی در لس آنجلس شهر وست وود در کنار مزار خواهر خود هایده و مادرشان به خاک سپرده خواهند شد
خدیجه دده بالا که بعدها با روی آوردن به خوانندگی نام هنری مهستی را برای خود برگزید، در سال 1946(1316) متولد شد. در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی کشف شد.

نخستین آوازهای او در مجموعه گلها به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد.

کمی پس از انقلاب اسلامی ایران، وی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز در این کشور توسط جمعی از ایرانیان از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آمد.


مهستی در سن شصت سالگی به دلیل ابتلا به سرطان در لس آنجلس درگذشت
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا
توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من میخونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا
با ترانه نفسات . من ترانه میگم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
|+| نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 10:44 |
 تکامل سن دختر ها
سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش

سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 8:35 |
  زن زندگی شما کدومه

 زن زندگی شما کدومه ؟

---------------------------

زن مدل هارد ديسک: همه چي يادش مي‌مونه، تا ابد!

زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!

زن مدل ويندوز: همه مي‌دونن که هيچ کاري رو درست انجام نمي‌ده، ولي کسي نمي‌تونه بدون اون سر کنه!

زن مدل اکسل: مي‌گن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي چهار نياز اصلي‌تون ازش استفاده مي‌کنين!

زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردي نمي‌خوره ولي حداقل حوصله آدم باهاش سر نمي‌ره!

زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله!

زن مدل مولتي‌مديا: کاري مي‌کنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشگل بشن!

زن مدل سي‌دي درايو: هي تندتر و تندتر مي‌شه!

زن مدل ئي‌ميل: از هر ده‌تا چيزي که مي‌گه، هشت‌تاش بي‌خوده!

زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتي که انتظارش رو ندارين، از راه مي‌رسه، خودش رو نصب مي‌کنه و از همه منابعتون استفاده مي‌کنه. اگر سعي کنين پاکش کنين، يک چيزي رو از دست مي‌دين، اگه هم سعي نکنين پاکش کنين
time out - New!، دار و ندارتون رو از دست مي‌دين

|+| نوشته شده توسط بهرام در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 18:3 |
 داستان سیندرلا ایرانی طنز
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 11:32 |
 تفاوت دختر ها و boy ها
 

نقطه قوت پسرا چشماشونه!
نقطه قوت دخترا چشم و گوش، ابرو، دماغ، دهن و باقي قضايا!

دخترا فکر ميکنن بهترين راه براي داشتن يه رابطه خوب و مداوم: صداقت و راستگويي است!
پسرا مطمئن هستن بهترين راه براي داشتن يه رابطه خوب و مداوم: دروغگويي و گرفتن سوتي از طرفه مقابل است!

دخترا از درس و مدرسه بيزارن!
پسرها از درس و مدرسه فرارين!

دخترها زير بار حرف زور ميرن!
پسرها خودشون حرف زور ميزن!

اگه يه دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه!
پسرها در يک جمع فقط سوتي ميدن!

يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه!
يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه، با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه!

يه دختر اگه با دوست پسرش به هم بزنه با هيچ پسري دوست نميشه!
يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با سه چهار تا ديگه دوست ميشه!

اگه يه پسر از يه دختر ساعت بپرسه، دختره ميگه: ساعت هفت!
اگه يه دختر از يه پسر ساعت بپرسه، پسره ميگه: ساعت هفت و دو دقيقه و بيست و چهار ثانيه و اينم شماره تلفن من، سر ساعت 9 منتظر تماستم!

دختر ترشيده مي‌شه!
پسر زنگ مي‌زنه!

اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه، پسره فکر ميکنه که خيلي خوش تيپه!
اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه، دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم وروئه!

دخترا دوست دارن تيپشون مثل پسرا باشه!
پسرا دوست دارن قيافشون مثل دخترا باشه!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 18:45 |